تبليغاتX
شهریار کوچولو

شهریار کوچولو

بچه های خوب

ما و ما

اگه میخواین به یک راز بزرگ شیرین پی ببرید

حوصله کنید و این مطلب رو

تا انتها بخونید، نگران نباشید، ارزششو داره

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
شغلمان را تغییر دهیم ، مهاجرت کنیم ، با افراد تازه ای آشنا شویم ، ازدواج کنیم
 فکر می کنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر: ترفیع بگیریم ، اقامت بگیریم ، با افراد بیشتری آشنا شویم ، بچه دار شویم
و خسته می شویم وقتی: می بینیم رییسمان نمی فهمد
زبان مشترک نداریم ، همدیگر را نمی فهمیم ،بهتر است صبر کنیم ...

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که : رییسمان تغییر کند، شغلمان را تغییر دهیم ، به جای دیگری سفر کنیم ، به دنبال دوستان تازه ای بگردیم ، فلانی رفتارش را عوض کند ، یک ماشین شیک تر داشته باشیم ،  ، به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم....
 حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد. اگر الآن نه، پس کی؟
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید.
اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:
١. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.
٢. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
٣. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
۴. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.

نمی توانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟
نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد..
 روزهای تشویق به پایان می رسد! نشان های افتخار خاک می گیرند! برندگان به زودی فراموش می شوند!
اکنون به این سؤالها پاسخ دهید:
١. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید.
٢. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.
٣. افرادی که با مهربانی هایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.
۴. پنج نفر را که از هم صحبتی با آن ها لذت می برید، نام ببرید.
حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند ....

آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هایی که در همه ی شرایط، کنار شما می مانند ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 21:30  توسط شهریار  | 

فرشته های منتخب خدا

کودکی که آماده ی تولد بود رو به خدا کرد و گفت:

 

"می گویند شما می خواهید مرا به زمین بفرستید، اما من به این کوچکی



و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"



خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو



در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.



اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواد برود یا نه، پرسید:



"اما من اینجا در بهشت، هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها



برای شادی من کافی هستند."



خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند



خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.



کودک ادامه داد:

"من چگونه می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی

دانم؟"

خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو، زیباترین وشیرین ترین واژه



هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و



صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.



کودک اینبار با نگرانی پرسید:



"شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از



من محافظت خواهد کرد؟"



خدا گفت: او از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.



در آن زمان بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد...



کودک فهمید باید سفرش را آغاز کند.



او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: "خدایا! اگر من باید همین حالا



بروم، لطفآ اسم فرشته ام را به من بگویید"



خداوند شانه های او را نوازش داد و پاسخ داد: اسم فرشته ات اهمیتی



ندارد، به راحتی می توانی اورا، "مادر" صدا کنی...

تقدیم به همه ی مادران جهان

به مناسبت روز جهانی مادر

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 9:33  توسط شهریار  | 

عادت ها و دگرگونی ها







عقاب پرنده عجیبیه، بین پرنده های نوع خودش بیشترین عمر رو داره. تا هفتاد سال می تونه عمر کنه اما برای اینکه  بتونه اینقدر زنده بمونه باید تصمیم سختی بگیره چون وقتی چهل ساله بشه چنگالاش خشک میشه و دیگه نمی تونه طعمه رو نگه داره،

نوک تیزش خم و ساییده میشه

 شه پراش و قسمتی از بال هاش کلفت و سنگین میشه و پرواز براش مشکل.

اینجاست که عقاب باید تصمیم بگیره که: یا بمیره، یا برای زنده موندن مراحل دردناکی رو که تقریبآ پنج ماه طول می کشه بگذرونه.

برای طی کردن این مراحل، عقاب اول بالای قله کوهی میره که آشیانه اش اونجاست، بعد نوکش رو اونقدر به صخره می کوبه تا از جاش کنده بشه. وقتی هم کنده شد باید صبر کنه تا یه نوک جدید جاش در بیاد.

و بعد کاری می کنه که چنگالاش کنده بشه.

وقتی خوب صبر کرد و به جای چنگالای قدیمیش چنگالای تازه ای در اومد، با همون چنگالها شروع می کنه به کندن پرهای قدیمی خودش...  

بالاخره با تحمل و انجام همه این کارها در طول پنج ماه، عقاب با تولدی دوباره سی سال دیگه به زندگی ادامه میده

 

چرا این دگرگونی ضروریه؟

گاهی وقتا لازمه برای بقا، برای موفقیت و پیشرفت از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه، و سنت های گذشته رها بشیم. که ممکنه این فرایند با درد و رنج و طول زمان هم همراه باشه.

شاید اگه رنج و تحملی در کار نبود، هرگز قدر وضعیت بدست اومده رو نمیدونستیم.

 

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 0:0  توسط شهریار  | 

وسواس و تلاش برای کامل کردن و مو لا درز نرفتن کار و اثر تا چه حد؟


میگن تو روزگار گذشته مردی بود که بیشتر وقتشو فقط روی یک  تابلو کار میکرده. نقاش بود، اما کسی تا به حال نقاشی کاملی ازش ندیده بود. هر وقت هم ازش میخواستن بذاره ببینن چی داره میکشه میگفت: نه؛ هر وقت کامل شد، اونوقت...اما کو تا کامل شدن. سالها گذشت و مرد همچنان مشغول اون تابلو بود و قصد نداشت به این زودی ها تمومش کنه. این کنجکاوی هم مث یه بیماری به جون همه افتاده بود که این چی هست که این یارو داره میکشه که این قدر وقت گیر شده و نیاز به اینهمه زمان داره؟ باید چیز خارق العاده ای باشه.. انتظار بی فایده بود و نقاش اجازه دیدن تابلو رو به دلیل کامل نبودن به هیچکسی نمی داد. بازم سالهای سال گذشت اونقدر که نقاش پیر پیر شد و هنوز با تابلو ور میرفت...و تا جایی رسید که نقاش مرد؛ بعد از مرگش هم مردم هجوم اوردن تا پرده از راز چندین و چند ساله این نقاشی بردارن. اتفاقآ پرده ای هم روی بوم کشیده شده بود و وقتی پرده رو کنار زدن فکر میکنید چی دیدن؟ اندام  گنگ و نامفهوم یک انسان که اما فقط روی بازوی اون کار شده بود و مشخص بود. یعنی تمام این مدت فقط روی بازوی طرح نقاشیش کار میکرد و به جاهای دیگه اش هنوز نرسیده بود. اما چه بازویی...به نظر همه کسانی که تابلوی نقاشی رو دیدن اون بازو، زیباترین،طبیعی ترین و کامل ترین بازویی بود که یه آدم میتونه نقاشی کنه...

نمی خوام نتیجه گیری و یاتحلیل و تفسیری از سرگذشت نقاش و نقاشیش کنم اما همیشه این افکار مث یه مگس سمج تو فضای ذهنم بالا و پایین میره و ویز ویز میکنه که آیا با وسواسی که من دارم تا چه حد کمال گرایی و تلاش برای کامل کردن از همه جهت صحیحه؟ خیلی وقتا کمالگرایی باعث کند شدن و یا حتی توقف میشه. من به مکتب و مسلکش کاری ندارم منظورم خیلی ساده اس: همون تلاش و وسواس برای مو لا درز نرفتن یه اثر و کاره تو هر رشته ای. اگه بخوام سرگذشت اون نقاش رو مثال بزنم به این نتیجه میرسم که اگه هدف بزرگ و عظیمی تو سرم باشه کارم هیچوقت کامل نمیشه و باید اهداف رو کوچیکتر گرفت تا مدت زمان تکمیلش هم کمتر بشه که این برای یکی مثل من اصلآ نتیجه گیری خوبی نیس.

شده تا حالا طرح ها، ایده ها و هدف های بزرگ و منحصر به فردی داشته باشید اما به دلیل همون بزرگ و منحصر به فرد بودنشون منتظر زمان، شرایط و امکاناتی باشید که متوقفتون کنه و فاجعه ای در انتظارتون باشه: احساس کنید دارید فرصت رو از دست میدین...شاید هیچوقت جور نشه...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 21:52  توسط شهریار  | 

تقدیم به تمامی استعاره و معنا و مفهوم گرایان




نخیر!!گویا این شعر پست قبلی ما به قدری سنگین و پیچیده اس که کسی از عهده نقد و تحلیلش بر نیومده ومخ ها رو به روغن سوزی انداخته.خیلی خب!همونجور که گفتم ورژن دوم این شعر رو این بار ساده تر میاریم تا یحتمل صبح دولتش بدمد...آمین!


آنان که محیط وان و آشند

پالان خروس میتراشند


شک نیست که نردبان فهیم است 

گوساله برادر حلیم است


پیوست شعر!: اگر در فهیم بودن نردبان یا برادری  گوساله و حلیم شکی دارید ولی: شک نیست که نردبان عزیز است...گوساله برادر مویز است



+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 2:11  توسط شهریار  | 

قابل توجه همه معنا گرایان و استعاره جویان!لطفا این شعر ما رو نقد کنید

بیچاره مگس مناره باف است                                                                                                                                                     شیرینی سرکه از لحاف است

 

دندان چپ چپیله کور است  

دروازه شهر بی شعور است  




                                                                                           

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              

                        (ورژن 2 این شعر طی پست های آتی عرضه خواهد شد)                                                        


                   


                                                                                                                         

                





+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت 3:14  توسط شهریار  | 

لحظه‌ی ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام، مستم

باز میلرزد دلم ، دستم

باز گويی در جهان ديگری هستم

های ! نخراشی به غفلت صورتم را ، تيغ!

هاي! نپريشی صفای زلفکم را دست

وآبرويم را نريزی، دل، ای نخورده مست

لحظه ی ديدار نزديک است



+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت 3:0  توسط شهریار  | 

فرهنگ ایسم ها

اطلاع کافی از مکاتب یا همون ایسم ها برای هر خواهان ترقی و تسلط به دنیای  امروزی لازم که نه،واجبه.پست این بار رو به آموزش مهمترین و تاثیر گذارترین ایسم ها و بررسی اجمالی هر کدوم اختصاص میدم،امیدوارم استفاده کنید

ايسم
ايسم ، ايزم : پسوند ايسم يا افرم در زبان انگليسي كاربردهاي گوناگوني دارد.ولي آشناترين كاربرد آن در زبان فارسي آنجاست كه اين پسوند به دنبال نامها يا صفتها مي آيد و معني راي، عقيده، ايمان، مسلك، مذهب، مكتب، روش، آئين و گرايش مي دهد.

متن کامل ایسم ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 4:56  توسط شهریار  | 

عابد کنار برکه نشست

دست هایش درآب بود که دید

آن سوی برکه

زنی گلووگلوبندش را به نمایش گذاشته است

چشمانش را بست

در سکوت خواند

دور شو شیطان

از من دور شو

چشمانش راکه گشود

آن زن صنوبری بود

گلوبندش ماه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 4:3  توسط شهریار  | 

درو گران همه پيش از درو،درو شده اند

تو را هنوز اگر همتي به جا مانده ست

سفر كنيم،

سفر

سفر ادامه بودن

ز سينه زنگ كدورت زدودن است

- آري

سفر كنيم و نينديشيم

اگر چه ترس در اين شب

- كه از شبانه ترين است

اگر چه با شب شومم

- هميشه ترس قرين است

سفر كنيم سفر

 

در اين سياهي شب

- اين شب پر از ترفند

از اين هياكل ترس آفرين چه مي ترسي ؟

مترسكان سر خرمنند و با بادي

چو بيد مي لرزند

 

سفر به عزم گريز؟

- اين گمان مبر كه مرا

سفر به عزم سبيز است

سفر شكفتن آغاز و

ترجمان شكوه است

سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است

سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست

سفر ابتداي بيداري ست

 

سفر كنيم و ببينيم

تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر

و هيچ دست تمنا

دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد

درو گران همه پيش از درو

- درو شده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 3:45  توسط شهریار  |